میدونی وحشتناک ترین چیز توی دنیا چیه؟ این که از یک کابوس وحشتناک از جا بپری و ببینی زندگیت از اون کابوس وحشتناک تره !


من خوبم
روزهام می گذرند
صبح بیدار میشوم به خواب شب قبل فکر می کنم...
لبخند می زنم
به تو فکر می کنم
... ...
به خاطره هایمان...
هر روز امسال را با روزهای سال قبل مقایسه می کنم...
لبخند می زنم و تو را می بینم که در دریای افکارم غرق می شوی
...
شب است ٰ
به بالین می روم آنقدر به تو فکر می کنم تا بیداری از رو برود
...
امروز روز تازه ایست
من خوبم
روزهایم می گذرند و من هنوز لبخند می زنم

...
این از احوال من بود که پرسیده بودی!
اگه سوال دیگه ای هم داری بپرس

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()

دستم را زیر چانه ام میگذارم...نگاه میکنم تورا ....سرت را بلند میکنی ولبخند میزنی

تباه میشوم!

میدانی؟درست اندازه ی یک دنیا ساعت و یک جهان روز است که آغوشت رابسته ای

برویم...دلتنگی دارد خفه میکند این گلوی غریق بغض را!

چه کنم؟چه کنم با بودنت که عین نبودن است؟تحمل داشتن و نداشتن تو دشوار است

برایم...هنوز نگاهت به من است و لبخند میزنی...سرت را تکان میدهی که یعنی چه

شده؟میخندم و میگویم :هیچ...دوستت دارم...

سرم را روی میز میگذارم وفکر میکنم تو نمی فهمی که اشک هایم دوباره بی قرارشدند..

کاش به سرت بزند مرادرآغوش بگیری...

.....

 این پستو من نوشتم ...اولین و آخرین پستمه

منی که بقول تو عشق منی که گاهی...فقط گاهی مخاطب نوشته هات میشم و

همه رو متعجب میکنم با این همه سنگدلیم!!!

خواستم تو وبلاگت بگم:شرمنده ی تمام خوبی هاتم ...اگه از دست من می رنجی

گاهی...

(S)

PΞSΛЯΞ ŦΛηHΛ

یادته ؟گفتی دوست دارم...

... قلبم تندتر از همیشه تپید...

لبخند زدم وباورت کردم...با اینکه میدونستم دروغ میگی...

خودتم میدونستی باورت کردمو دارم  ولی تو بودی که همیشه خودتو واسم لوس میکردی . بهم میگفتی ما بدرد هم نمیخوریم اخه دیوونه تو که این حرفارو میزدی اصلا فک کردی تمام دل خوشیم توای ؟

هر وقتم میومدم دلنوشته هاتو میخوندم اتیش مگرفتم که دلنوشته هات با حرفات خیلی فرق داشت...

تو منو با خودت به بالا بردی من میدونم یه روز از او بالا به زمین میخورم ولی باز بهت دل بستم ....

من نمیتونستم ازت دل بکنم با اینکه میدونستی ولی باز....

تو اگه کسی دیگه رو دوس داری پس چرا بهم نمیگی فقط هر وقت ازت پرسیدم یا پیچوندی یا گفتی من نمیتونم به هیچ پسری اعتماد کنم ولی تو که میدونستی این حرفو به یه پسر میزنی اخه چرا تو که بهم اعتماد نداشتی ....

همیشه حرفاتو نصفه زدی با اینکه میدونستی خوشم نمیاد

چرا نمیتونی بهم اعتماد کنی ؟ یا واقعا دوسم داشتی باشی؟

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حا...ل هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید...


باور کن لازم نیست رفتنت را فریاد بزنم تا همه بفهمند چه بر سرم آمده تا بفهمند خودم با خودم چه کرده‌ام...، تو چه می کنی این روزها؟ روزهای زمستان تمام حواس و فکرم پیش توست یادت هست هر شب کنار شومینه فال حافظ می گرفتیم فال من همیشه درمورد فردی بود که بی نهایت عاشقش بودم و همیشه حافظ مرا از این عشق می ترساند و می گفت حذر کن. تو لبخند می زدی تنگ در آغوشم می گرفتی و می پرسیدی؟ عاشق شدی؟ عاشق همسایه دست ر...استی یا دست چپی هر دومان می دانستیم کنار خانه مان فقط یک خانه متروک بود و خبری از همسایه‌ای که نقش معشوق دلخسته ام را بازی کند نیست. بعد دستانت را دور کمرم حلقه میکردی و می گفتی هیچ کس جرات ندارد اذیتت کند خودم پدرش را....
حیف....
رفته ای تنهایم گذاشته ای و این بغض ذره ذره وجودم را آب می کند و تو نیستی....



+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


دلم برای روزهایی که دلم مال خودم بود تنگ شده
دلم برای روزهایی که مال خودم بود تنگ شده
دلم برای خودم تنگ شده
دلم تنگ شده
دلم ......


دلم یک جاده می خواهد بی بن بست
و خدا
که کمی با هم قدم بزنیم
فقط همین...

Λl0ηΞ B0y



اگر دری میان ما بود
می‌کوفتم
درهم می کوفتم
اگر میان ما دیواری بود
بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم
... فرو می‌ریختم
اگر کوه بود دریا بود
پا می‌گذاشتم
بر نقشه‌ی جهان و
نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم
اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی‌شود کرد.

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


قرار نیست به تو فکر کنم
این را بارها تکرار کرده ام، به خودم قول داده ام
قرار گذاشته ام، با خودم
شوخی هم ندارم
قسم خورده ام به جان خودت
... که گفتی عزیزتر از تو نیست
و گفته ام به خاطراتت که نه به سراغشان بروم
نه حتی اگر سراغی از من گرفتند نگاهشان کنم
حالا هیچ کاری ندارد
صبر می کنیم
می بینیم
قرار نبود که من اینهمه وقت از تو بنویسم.
اینقدر بدقلقی نکن،
برگرد برو همانجا که بودی
من تو را به ذهنم راه نمی دهم
باور کن همانجا توی دلم جایت خوب است
همانجا بمان، هیچ کجا هم نرو عزیز من


سرت را از شانه هایم بردار
گمان نمی کنم
تکیه گاه محکمی باشم

دیواری را می مانم
... ... که تاب سایه ای را هم ندارد
اجر به اجر فرو می ریزم

من قربانی رهگذران کوچه ام
هرکه از راه خسته رسید
ساعاتی تکیه گاهش بودم

و هیچ کس با خود نپرسید
ایا نایی مانده؟
و اینک چه دشوار است انتظار ویرانی

از من دور شو
شاید این بار تکیه گاه که نه
ویرانگاهی بی رحم باشم
دیگر نایی نمانده
سرت را از شانه هایم بردار

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٦ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


فکر میکردم بعد 3 سال عاشقی به جاهای بهتری برسیم تا اینکه حرف همو نفهمیم.نمیدونم یا شایدم زیادی حرفای همو میفهمیم...هیچوقت هیچ چیز زیادیش خوب نبود.امیدوارم که هیچوقت تنهام نذاری تا بگم

زیادی دوس داشتن من اشتباه نبود

Λl0ηΞ B0y


وارد بازی ات شدم !
بی آنکه حتی بازی را بلد باشم ...
بی آنکه حتی بازی ام داده باشی ...
با کفش های خسته دویدی
روی تنهایی ام !
... و خلوت کلمه هایم را پر از خیابان کردی ...
.
.
.
تکثیر شده ای
مثل درختی وحشی
در عمق من !!!

 

چجوری میتونم به کسی که دوسش دارمو دوسم داره بفهمونم که بیشتر از قبل دوست دارم.عزیزم من بیشتر از قبل دوست دارم.ولی مواظب کلمه ها باش.امشب فقط یه کلمه گفتی که مواظبش نبودی.اون یه کلمه واسه یه عمر بی وفایی که در حقم نکردی یه جبران حساب شد...غرورم می گفت هرچی تو این 3 سال گذشتو تموم کن ولی دلم همون که هزار بار بهت ...گفتم فقط تو توشی جلومو گرفت.اینا فقط دردو دل نیست.مواظب کلمه ها باشید.کلمه ای که میتونه اشک عشقتونو در بیاره...کلمه ای که نابود می کنه بودو نبودتو...همیشه میگن فاصله ی عشق تا نفرت یه بند انگشته....ازین بند انگشت ها متنفرم...بازم حرف دارماااا

ولی حرف زدنم نمیاد بجز اشک.عاشق اشکیم که برای تو بریزه



+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


آنروز ..


تازه فهمیدم ..


در چه بلندایی آشیانه داشتم...


وقتی از چشمهایت افتادم...


هنوز دست و پای دلم درد می کند ..


چقدر شکستن سخت است ...


وقتی تو داری نگاه می کنی


خدا جونم...

بعضی حرفها رو نمی شه زد، نمی تونم از اینجا بلند فریاد بزنم. دو ساله که فریاد نزدم دو ساله که ساکت موندم اما الان... الان همه چیز فرق کرده می خوام فریاد بزنم می خوام ببینمت می خوام برات درد و دل کنم چون می دونم تنها کسی که حوصلمو داره و تا آخر حرفامو گوش میده تویی خود تو. امروز یه روز سیاه بود یه روز خیلی سیاه ببخشید روزهایی که توسط تو آفریده شده همه رنگیه اما به خودت قسم که بعضی روزها برام خیلی سیاه و تحملش خیلی سخته. دلم می خواد یکی هم منو صدا بزنه و من سراغ کفش هامو بگیرم و بیام؛ بیام پیشت چون خیلی درد و دل دارم و تو تنها کسی هستی که تا آخر به حرفام گوش میدی...


+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٧ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


وقتی منو ساکت میبینی بدون حرفی هست....

بدون دردی هست
بدون که من اگه به حرف بیام همه چیو خراب می کنم حالا میخواد کوه باشه یا آسمون
یا زندگیت...

تا بفهمی با من چه کردی....

یاد خاطره ها آتیشم میزنه

کی میفهمه من چی میکشم؟منی که همیشه لبخند رو لبامه

 

Λl0ηΞ B0y

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم ولی او باور ندارد!

یکی را دوست میدارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگی

را با گرمای عشق اومیگذرانم!

کسی را دوست میدارم که میدانم هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم

دستانش را بفشارم!

یکی را دوست میدارم ، بیشتر از هر کسی ،همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد!

یکی را دوست میدارم ، که میدانم او دیگربرایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست!

یکی را برای همیشه دوست میدارم ، کسی که هرگز باور نکرد عشق مرا !

کسی که هرگز اشکهایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم!

یکی را تا ابد دوست میدارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او دراین

دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ،کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و

لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را از ته دل صادقانه دوست میدارم ،کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه

نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم !

کسی را دوست میدارم که برای من بهترین است ،از بی وفایی هایش که بگذرم برای

من عزیزترین است !

یکی را دوست میدارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد!

نمیداند که چقدر دوستش دارم ، نمی فهمد که او تمام زندگی ام است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ، با تمام احساساتم ، بی بهانه دوست میدارم!

کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد!

یکی را بیشتر از همه کس دوست میدارم ، کسی که حتی مرا کمتر از هر کسی نیز

دوست نمیدارد!

یکی را دوست میدارم ...

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما .....

من دیوانه تنها او را دوست میدارم !

 


امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ... آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته شده است ... رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت .... اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد برای همیشه برگرد...

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


شده بعضی وقتا یهو دیگه دوستش نداشته باشی؟

به خودت می گی اصلاً واسه چی دوستش دارم؟ مگه کیه؟ مگه واسم چیکار کرده؟ مگه چی داره که از همه بهتر باشه؟ ...

اصلاً من که خیلی از اون بهترم.... بعد به خودت می خندی که اصلاً واسه چی اینقدر خودتو اذیت کردی؟ یهو، یه چیزی یادت میاد.... یه چیز ِ خیلی کوچیک.... یه خاطره.... یه حرف.... یه لبخند.... یه نگاه.... و بعد.... همین.... همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی
 


از یک جایی به بعد ...
دیگه نه دست و پا می زنی نه بال بال میزنی ...
نه دل دل میکنی نه داد و بیداد میکنی ...
نه گریه میکنی نه مشتتو میکوبی تو دیوار
نه سرتو میزنی به دیوار نه...
از یه جایی به بعد...
فقط سکوت میکنی!!!!...

 

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


نمی دونم چرا، چطور، و برای چی؟ اینطوری احمقانه عاشقت شدم
هنوزم از خودم می پرسم. از تو که نمی تونم...
چون ازم دوری. توی همین شهری. زیر همین آسمون نفس می کشی. اما طبق یه قانون اجباری؛ رقم خورده توسط دستهای خودم..........
وقتی درد نبودنت تو وجودم چنگ میزنه. وقتی نگاه مظلومت تمام لحظه هامو پر میکنه. وقتی نمی تونم رفتنتو فریاد بزنم
وقتی نمی تونم دردمو به کسی بگم، درد نبودنتو، درد رفتنتو، درد تنها گذاشت...نتو
مجبورم بیام اینجا و روی این صفحه مجازی فریاد بزنم
فریاد بزنم و بگم که
دلم براش تنگ شده. برای صداش. برای دستهاش. برای آغوشش
دلم براش خیلی تنگ شده.........
 

Λl0ηΞ B0y


ای کاش کنارت بودم تا

زیباترین لالایی عاشقانه را برایت زمزمه کنم و تو اسمان قلبم را با مهتاب زیبای چشمانت نور باران کن تا خوابت ببرد

بیا تو خوابم فرشته ی نازم / بهم بگو بازم تو خواب می بینمت

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


این روزها خیلی آشفته ام افکارم رو نمیتونم متمرکز کنم. دوست دارم بهت فکر کنم اما نمیتونم البته همین نشون از این داره که هنوز هم به یادتم. احساس میکنم دو شخصیت جدا پیدا کردم یکی به سمت تو و دیگری ضد تو اما ای کاش میتونستم افکارم رو سامان بدم. دلم تو رو میخواد؛ تفکر عقلانیم از تو خسته شده نه از تو از قیدهای بی دلیل خسته شده از سوال های بی جواب و من همچنان "چنین گفت زرتشت" میخونم و به تو فکر میکنم در ...حالی که مزه ترش لیمو زیر زبونم رو قلقلک میده و روحم صورت در هم میکشه. یکی از شخصیتهام جانب روح رو میگیره، دیگری جانب تن؛ یکی جانب ماورا، دیگری جانب زمین.
و تو میدونی آره میدونی که همیشه به یادتم و برای تو مینویسم مطمئنم روزی تو رو خواهم یافت و دستان گرمت رو به گرمی میفشارم واون روز من دیگه من نیستم که من توام بخشی از تو با تو و در تو.
 

 


خسته شدم بس که از نبودنت نوشتم. تمام کاغذهایم سیاه شده. پر از خط های کج و معوجی که با دهن کجی به من می‌فهمانند بله رفت کسی را که آن همه دوستش داشتی تنهایت گذاشت و رفت. کاغذها را مچاله میکنم صدای فریادهایشان را می‌شنوم و محکم با تمام قدرتم به درون سطل پرتابشان می‌کنم.
دوباره پشت میز تحریرم مینشینم کاغذ سپیدی را بر می دارم قصد دارم دروغ بنویسم بنویسم که او نرفت ماند برای همیشه کنارم ماند و...
اما دو...باره صدای کاغذهای مچاله از داخل سطل بلند می شود که باهم پچ پچ می‌کنند مسخره‌ام می‌کنند و بلند می‌گویند او رفت. نماند
کاغذ را پر از خط های سیاه می کنم خدای کلماتم می شوم به آنها جان می دهم. نقطه ت را نمی گذارم رویش خط می‌زنم فریاد می‌زند کاملم کن....
اما می‌ترسم از اینکه بنویسم با من چه کرد می‌ترسم، انگار دردش هنگام نوشتن به همان اندازه اتفاق افتادنش است. خودکار جان می‌گیرد روی کاغذ اما کاملش نمی کنم. بی نقطه، بی پایان. شاید که زود برگردد
رفـــــــــــ.....

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


امروز هیچ تفاوتی با روزهای دیگرم ندارد، دلم پر می کشد برای کمی تحول برای کمی تغییر برای کمی تو
بله درست فهمیدی تمام اینها را گفتم اما حقیقت چیز دیگریست این روزها تمام حقیقت زندگیم تو شده ای. دلم کمی تو می خواهد
باور کن فقط کمی
می ترسم؛ می ترسم سال ها بعد وقتی ببینمت دیگر مرا نشناسی می ترسم برایت غریبه شده باشم
من از شناخته نشدن من از غریب ماندن می ترسم
... من از عذاب وجدانی که این روزها میهمان دلم شده هم می ترسم
از عشقم به تو و از کاری که با تو کردم هم می ترسم، واقعا من باعث تمام این اتفاقات هستم
این روزها دلم هیچ چیز نمی خواهد، نه آرامش نه شادی فقط تو را می خواهم
که بیایی و خط بطلانی بر تمام فکرهایم بکشی
مرا از این ترس لعنتی آزاد کنی
این روزها عجیب دلم کمی تو می خواهد
 


من در جستجویت به ناکجا رسیده ام؛ به حریم امن رویا رسیده ام
من در جستجویت به هرسو دویده ام؛ از صدایت به عرش رسیده ام
من در جستجویت هزار بار شکسته ام؛‌ زخود، زدنیا گسسته ام
من در جستجویت سوخته ام؛‌ جز ترا دیدن میل به هر چه بود بسته ام
من در جستجویت چه رنجها کشیده ام؛‌ چه شبها که بر خود لرزیده ام
من در جستجویت به خود رسیده ام؛‌ از شبهای تاریک بازهم گذشته ام
من در جستجویت باز به تو رسیده ام؛ با نگاهت نفس کشیده ام

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


می دونی
وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد
بهم چی گفت ؟
... جایی که میری مردمی داره
که میشکننت !
نکنه غصه بخوری
تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق میذارم
که بگذری ...
قلب میذارم که جا بدی...
اشک میدم که همراهیت کنه...
و مرگ که بدونی بر می گردی
پیش خودم..
 

 


جسمم را از مشتی خاک آفرید

اما از روح خود در آن دمید
...
ما همیشه برای یافتن گنج خاک را می شکافیم

و شاید این فلسفه خلقت ماست

پس دوستم داشته باش

نه برای مشتی خاک

برای گنجی که درون آن پنهان است . . .

 

Λl0ηΞ B0y

 


خدایا میشه یه امشب تو منو تو بغلت بگیری؟
میشه؟ میدونم عشقت بی ریاست ، خسته شدم از بس به هرکسی که تکیه کردم یا حسش حس ترحم بود یا قصدش سو استفاده......! خسته شدم از بس مجبور شدم همه چیو تو خودم بریزم تا کسی حس ترحمش نسبت به من بیشتر نشه..........!
میدونم توام تنهایی ، میدونم توام دلت گرفته ، بغلم می کنی؟
دلم می خواد باهات حرف بزنم ، دلم میخواد تو بغل خودت اعتراف کنم که چقدر بدم.......! بهت بگم که م...نو ببخشی ، .....
چقدر تنهایی بده ، چقدر حس ترحم اطرافیانت زجر آوره ، تو تنها پناه بی منتی ......
شدم مثل یه جسم نیمه جون ، فقط نفس میکشم ، آره همین آهنگ پی در پی ولی بی هدف ، صدای نفس های منه ، نه اشکامو پاک نکن ، بزار راحت گریه کنم ، تو فقط گوش کن! بزار حداقل غرورمو یه بار جلو تو بشکنم! قربون اون عشق پاکت بشم من ،میدونم تو تنهاتر از منی ، محکمتر بغلم کن! نه به هق هق هام کاری نداشته باش ، تو فقط محکمتر بغلم کن ، این تازه اول آرامشه!
میدونم توام بی کسی سختته! ، تو چی می کشی؟ ،بزار دستاتو محکم بگیرم ، گریه نکن فدات شم دستاتو محکمتر میگیرم! مقصر منم ، تو گریه نکن فدات شم! ببین منم مثل توام ، دیدی تنها نیستی؟ می خوام دم گوشت با این صدای بغض آلود آهنگ دوست دارمو زمزمه کنم ، تا توام محکمتر بغلم کنی و بگی ، منم دوستت دارم ، ........

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()