میدونی وحشتناک ترین چیز توی دنیا چیه؟ این که از یک کابوس وحشتناک از جا بپری و ببینی زندگیت از اون کابوس وحشتناک تره !


تورو محض لحظه هامون ، نشه باورت یه روزی دوست ندارم ، بخدا گفتم اینو به سختی.
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری اب میشی میمیری اینو از همه شنیدم.
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی ، از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی.
تو که تنها نمیمونی من تنهارو دعا کن خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن.


 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢۸ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


گاهى دلم میخواهد نباشم
فنا شوم

آدمیت سنگینى میکند بر شانه هایم
خدایا
... نمیتوانم

برش دار

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


خدایا به حرفهایم گوش بده...همین امشبو فقط...همین امشبو همه کاراتو بزار کنار و فقط به حرف یکی از بنده هات گوش بده...
دلیل این همه درد چیست..؟
احساس میکنم روحم آتیش میگیره...زخمی مثل خوره وجودم را از بین میبره....
هر لحظه به خاطر این بغض...منتظر خفه شدنم....
خدایا دلیل اینها چیست...؟
... اینها به کنار... دلیل بودن من چیست...؟
در حالی که ، من کاملا بی پاسخ مانده ام...
من دلیلی و جوابی در این کویر و این ماتمکده ی دنیا ...برای خود پیدا نکردم.....
جوابم را بده.....
یک امشب را....
تمام کارهایت را به کنار بگذار و جواب مرا بده...
یقین داشته باش....
با جواب دادن به من.....
از خداییت هیچ کم نخواهد شد.........

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


آدم های دور و برم مرا سنگدل و بی احساس می نامند. خب تقصیری هم ندارند. هیچ کدامشان روز آخر با ما نبودند. روزی که دستانم را در دست گرفتی و گفتی: برو به سمت زندگی خودت اینجا کنار من تصویری از تو نیست. دلم شکسته شد اما سرجایم ماندم نه اینکه التماس یا اجباری باشد نه، توان رفتنم نبود. در ضمن تکه‌های قلبم زیر پای تو بود باید صبر می کردم تا تو بروی تا تکه های شکسته دل و غرورم را جمع کنم
رفتی و حتی برنگشتی نیم نگاهی به من بیاندازی و من افتاده روی زمین در میان هق هق گریه ام به دنبال تکه های قلبم بودم. تقصیر من چیست که در میان اشکهایم فرق سنگ با قلب را تشخیص ندادم؟


+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()


خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند؛ نه ته !
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
... ... و گاهی حتی وسط یک صحبت
سردت می کنند؛ رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند ...
خاطرات تمام نمی شوند
تمامت می کنند ... !!!




خدایا...!
دلم آغوشِ تو را می خواهد...!
دلم، نوازش دستهای مهربانِ تو را نیاز دارد..!
دلم، بشدت دل بریدن می خواهد...!
... دلم، خسته است از اینهمه عاشقی کردن...!
دلم، بیزار است از اینهمه مهربانی کردن...!
دلم،فقط تو را می خواهد...!
دلم،بی منتی تو را منت می کِشد...!
خدایا...!
کمی مرا تحویل بگیر...!
به آغوشی گرم و آسمانی نیاز دارم..!
به دنیایی معنوی احتیاج دارم...!
می شود مرا به دنیای پاک خودت بخوانی؟!!

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٦ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()