میدونی وحشتناک ترین چیز توی دنیا چیه؟ این که از یک کابوس وحشتناک از جا بپری و ببینی زندگیت از اون کابوس وحشتناک تره !


گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حا...ل هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید...


باور کن لازم نیست رفتنت را فریاد بزنم تا همه بفهمند چه بر سرم آمده تا بفهمند خودم با خودم چه کرده‌ام...، تو چه می کنی این روزها؟ روزهای زمستان تمام حواس و فکرم پیش توست یادت هست هر شب کنار شومینه فال حافظ می گرفتیم فال من همیشه درمورد فردی بود که بی نهایت عاشقش بودم و همیشه حافظ مرا از این عشق می ترساند و می گفت حذر کن. تو لبخند می زدی تنگ در آغوشم می گرفتی و می پرسیدی؟ عاشق شدی؟ عاشق همسایه دست ر...استی یا دست چپی هر دومان می دانستیم کنار خانه مان فقط یک خانه متروک بود و خبری از همسایه‌ای که نقش معشوق دلخسته ام را بازی کند نیست. بعد دستانت را دور کمرم حلقه میکردی و می گفتی هیچ کس جرات ندارد اذیتت کند خودم پدرش را....
حیف....
رفته ای تنهایم گذاشته ای و این بغض ذره ذره وجودم را آب می کند و تو نیستی....



+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۳ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()