میدونی وحشتناک ترین چیز توی دنیا چیه؟ این که از یک کابوس وحشتناک از جا بپری و ببینی زندگیت از اون کابوس وحشتناک تره !

دستم را زیر چانه ام میگذارم...نگاه میکنم تورا ....سرت را بلند میکنی ولبخند میزنی

تباه میشوم!

میدانی؟درست اندازه ی یک دنیا ساعت و یک جهان روز است که آغوشت رابسته ای

برویم...دلتنگی دارد خفه میکند این گلوی غریق بغض را!

چه کنم؟چه کنم با بودنت که عین نبودن است؟تحمل داشتن و نداشتن تو دشوار است

برایم...هنوز نگاهت به من است و لبخند میزنی...سرت را تکان میدهی که یعنی چه

شده؟میخندم و میگویم :هیچ...دوستت دارم...

سرم را روی میز میگذارم وفکر میکنم تو نمی فهمی که اشک هایم دوباره بی قرارشدند..

کاش به سرت بزند مرادرآغوش بگیری...

.....

 این پستو من نوشتم ...اولین و آخرین پستمه

منی که بقول تو عشق منی که گاهی...فقط گاهی مخاطب نوشته هات میشم و

همه رو متعجب میکنم با این همه سنگدلیم!!!

خواستم تو وبلاگت بگم:شرمنده ی تمام خوبی هاتم ...اگه از دست من می رنجی

گاهی...

(S)

PΞSΛЯΞ ŦΛηHΛ

یادته ؟گفتی دوست دارم...

... قلبم تندتر از همیشه تپید...

لبخند زدم وباورت کردم...با اینکه میدونستم دروغ میگی...

خودتم میدونستی باورت کردمو دارم  ولی تو بودی که همیشه خودتو واسم لوس میکردی . بهم میگفتی ما بدرد هم نمیخوریم اخه دیوونه تو که این حرفارو میزدی اصلا فک کردی تمام دل خوشیم توای ؟

هر وقتم میومدم دلنوشته هاتو میخوندم اتیش مگرفتم که دلنوشته هات با حرفات خیلی فرق داشت...

تو منو با خودت به بالا بردی من میدونم یه روز از او بالا به زمین میخورم ولی باز بهت دل بستم ....

من نمیتونستم ازت دل بکنم با اینکه میدونستی ولی باز....

تو اگه کسی دیگه رو دوس داری پس چرا بهم نمیگی فقط هر وقت ازت پرسیدم یا پیچوندی یا گفتی من نمیتونم به هیچ پسری اعتماد کنم ولی تو که میدونستی این حرفو به یه پسر میزنی اخه چرا تو که بهم اعتماد نداشتی ....

همیشه حرفاتو نصفه زدی با اینکه میدونستی خوشم نمیاد

چرا نمیتونی بهم اعتماد کنی ؟ یا واقعا دوسم داشتی باشی؟

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()