میدونی وحشتناک ترین چیز توی دنیا چیه؟ این که از یک کابوس وحشتناک از جا بپری و ببینی زندگیت از اون کابوس وحشتناک تره !


این روزها خیلی آشفته ام افکارم رو نمیتونم متمرکز کنم. دوست دارم بهت فکر کنم اما نمیتونم البته همین نشون از این داره که هنوز هم به یادتم. احساس میکنم دو شخصیت جدا پیدا کردم یکی به سمت تو و دیگری ضد تو اما ای کاش میتونستم افکارم رو سامان بدم. دلم تو رو میخواد؛ تفکر عقلانیم از تو خسته شده نه از تو از قیدهای بی دلیل خسته شده از سوال های بی جواب و من همچنان "چنین گفت زرتشت" میخونم و به تو فکر میکنم در ...حالی که مزه ترش لیمو زیر زبونم رو قلقلک میده و روحم صورت در هم میکشه. یکی از شخصیتهام جانب روح رو میگیره، دیگری جانب تن؛ یکی جانب ماورا، دیگری جانب زمین.
و تو میدونی آره میدونی که همیشه به یادتم و برای تو مینویسم مطمئنم روزی تو رو خواهم یافت و دستان گرمت رو به گرمی میفشارم واون روز من دیگه من نیستم که من توام بخشی از تو با تو و در تو.
 

 


خسته شدم بس که از نبودنت نوشتم. تمام کاغذهایم سیاه شده. پر از خط های کج و معوجی که با دهن کجی به من می‌فهمانند بله رفت کسی را که آن همه دوستش داشتی تنهایت گذاشت و رفت. کاغذها را مچاله میکنم صدای فریادهایشان را می‌شنوم و محکم با تمام قدرتم به درون سطل پرتابشان می‌کنم.
دوباره پشت میز تحریرم مینشینم کاغذ سپیدی را بر می دارم قصد دارم دروغ بنویسم بنویسم که او نرفت ماند برای همیشه کنارم ماند و...
اما دو...باره صدای کاغذهای مچاله از داخل سطل بلند می شود که باهم پچ پچ می‌کنند مسخره‌ام می‌کنند و بلند می‌گویند او رفت. نماند
کاغذ را پر از خط های سیاه می کنم خدای کلماتم می شوم به آنها جان می دهم. نقطه ت را نمی گذارم رویش خط می‌زنم فریاد می‌زند کاملم کن....
اما می‌ترسم از اینکه بنویسم با من چه کرد می‌ترسم، انگار دردش هنگام نوشتن به همان اندازه اتفاق افتادنش است. خودکار جان می‌گیرد روی کاغذ اما کاملش نمی کنم. بی نقطه، بی پایان. شاید که زود برگردد
رفـــــــــــ.....

 

+ تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ نويسنده ΛlI نظرات ()