تکه های قلبم


آدم های دور و برم مرا سنگدل و بی احساس می نامند. خب تقصیری هم ندارند. هیچ کدامشان روز آخر با ما نبودند. روزی که دستانم را در دست گرفتی و گفتی: برو به سمت زندگی خودت اینجا کنار من تصویری از تو نیست. دلم شکسته شد اما سرجایم ماندم نه اینکه التماس یا اجباری باشد نه، توان رفتنم نبود. در ضمن تکه‌های قلبم زیر پای تو بود باید صبر می کردم تا تو بروی تا تکه های شکسته دل و غرورم را جمع کنم
رفتی و حتی برنگشتی نیم نگاهی به من بیاندازی و من افتاده روی زمین در میان هق هق گریه ام به دنبال تکه های قلبم بودم. تقصیر من چیست که در میان اشکهایم فرق سنگ با قلب را تشخیص ندادم؟


/ 171 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mohamadali

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد: ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند نتیجه : زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برد

بشار

همیشه مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ای سست آواز می خواند شاخه میلرزد ولی همچنان می خواند چون ایمان دارد که پرواز میداند ...

nice girl

همیشه یکی پیدا میشه که هلت بده ؛ چه نشسته باشی روی تاب ، چه ایستاده باشی لبه ی پرتگاه ...

بشار

ساعت ها را بگذارید بخوابند ! بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ...

آمیتیست

باران می بارد با این دو نفره بودن هوا ... من تنها! تو تنها! روز عشق مبارک[گل]

فرشته

پسر نگاهی به دختر کرد و گفت:حالا که کنار ساحل هستیم بیا یه آرزوی قشنگ بکنیم دختر با بی میلی قبول کرد پسر چشاشو بست و گفت:کاشکی تا آخر دنیا عاشق هم بمونیم... بعد به دختر گفت:حالا تو ارزوتو بگو دختر چشاشو بست و خیلی بی تفاوت گفت:کاشکی همین الان دنیا تموم بشه... وقتی چشماشو باز کرد پسر رو ندید فقط چند تا حباب روی آب دید

alonegirle

سلام تو کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نکنه واقعا دیوونه شدی بی شوخی نگران شدم کجایی

elham

[گل]

نفس

سلام منم بدجور دلم گرفته چرا اژ نمیکنید من تازه وب شما رو دیدم و انگار دو سالی میشه نیومدید